اولین روز مهدکودک
عزیزه گلم بلاخره در سن بیست و هفت ماهگی تصمیم گرفتیم که به مهد کودک بروی و بعد از یکسال و نیم خونه بهارک بودن شما راهی مهد کودک شدی..
البته خیلی خیالم راحت تر بود چون تقریبا حرف میزنی و میتونی همه نیازهات و بیان کنی از شیشه گرفته شدی و بهش وابستگی آن چنانی نداری ولی من هنوز گاهی بهت میدم که شیر برای بدنت لازمه ..
هنوز پوشکی و شروع به از جیش گرفتنت نکردم و صد البته تمایلی هم نداری ...
اما چون مدتیه احساس میکنم خونه بهارک خسته نمیشی و همش نیاز به بازی داری مهد و انتخاب کردیم...
امروز صبح گذاشتم از خواب بیدار شدی از قبل آمادگیشو داشتی و کاملا سرحال بودی شب قبل ساعت 8 خوابوندمت که بتونم راحت صبح بیدارت کنم و خیلی خوب راه اومدی

اینم اول صبح توی پارکینگ که آماده مهد کودک رفتن بودی اونقدر عجله داشتی که دلت نمیخواست با ماشین بری ![]()

وقتی رفتیم مهد اول داخل نمیشدی و خیلی زود از پله ها بالا رفتی و به همین راحتی ..
از پایین توی مونیتور نگاهت میکردم به نظرت خیلی جالب می اومد و همه بچه ها دورت جمع شده بودن و تو هم کاملا ساکت بودی و منم با خیال راحت رفتم اداره ... بعد از این همه دلشوره مامان و بابا و تصمیم گیری واسه مهد به همین راحتی بود!
ساعت 1 هم اومدم دنبالت برای روز اول نمیخواستم زیاد اونجا بمونی و شب هم کلی تعریف کردی فکر کنم کاملا پذیرفته بودی که بری
خدا رو شکر عزیزم که همه چی به خیر گذشت..
خدایا شکرت ![]()


اولین روز مهدکودک 
